سیصد و شصت و پنج روز بیست و پنجم

همیشه درست وقتی که فکر میکنی دیگه از این بدتر نمیشه، بهترین اتفاق میافته و درست وقتی که فکر میکنی همه چیز درسته یه اتفاق می افته که همه چیز رو به هم می ریزه و اگه بدشانس باشی فقط حالت دوم پیش میاد. یعنی برای دومین بار شب عید تصادف می کنی. یا اینکه میری مسافرت و اونجا هم تصادف میکنی. یا یکی از همسفرات مریض میشه و تو بیمارستان بستری میشه و دست از پا درازتر بر می گردی. یا اینکه میشینی پای کامپیوترت و به مناسبت هزارمین بازدید وبلاگت می خوای یه پست سفارشی بزنی. صفحه رو باز میکنی و می بینی تو این ۳ روزی که مسافرت بودی ۸ تا کامنت واسه وبلاگت گذاشتن و کلی کف می کنی.(تو پرانتز بگم واسه یه وبلاگ نویس هیچ لذتی بالاتر از این نیست که ببینه کامنت داره) ولی وقتی که بازشون می کنی می بینی که ۷ تاش تبلیغاته. اون وقت ضد حال می خوری و بی خیال هزارمین بازدید میشی و میری دراز می کشی و ناخن هاتو می جوی.

یادمه اواخر سال ۸۴ واسه همه دوستانم تو یاهو مسنجر یه پیغام فرستادم که سال ۸۴ سال مزخرفی بود و امیدوارم ۸۵ مثل ۸۴ نباشه. یکی که اصلاْ نمی دونستم کیه بهم گفت ناشکری نکن که سال جدیدت بدتر هم میشه. و همین طور هم شد. حالا نمی دونم چی بگم چون می ترسم سال ۸۶ از جفتشون بدتر بشه. پس میگم خدا رو شکر. عجب سال تمیسی بود این ۸۵! ای خدا بیست و پنجمین سیصد و شصت و پنج روز عمرم رو به خیر بگذرون.

تا ببینیم چه شود.

/ 0 نظر / 7 بازدید