وداع
ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٤  

به مناسبت آخرین سال تحمل تبریز

 

 

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم

کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم

 

آب می‌خواهم سرابم می‌دهند

عشق‌می ورزم عذابم می‌دهند

 

خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکرده آفتاب

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی‌گناهی بودم و دارم زدند

 

دشنه‌ی نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه‌ام

تیشه زد بر ریشه‌ام اندیشه‌ام

 

عشق اگر این است مرتد می‌شوم

خوب اگر این است من بد می‌شوم

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

 

در میان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده‌ی مردم شدم

 

بعد از این با بی‌کسی خو می‌کنم

هر چه در دل داشتم رو می‌کنم

 

نیستم از مردم خنجر به‌دست

بت‌پرستم، بت‌پرستم، بت‌پرست

 

درد می‌بارد چو لب تر می‌کنم

طالعم شوم است باور می‌کنم

 

من که با دریا تلاطم کرده‌ام

راه دریا را چرا گم کرده‌ام؟

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش‌باورم گولم مزن

 

من نمی‌گویم که خاموشم مکن

من نمی‌گویم فراموشم مکن

 

من نمی‌گویم که با من یار باش

من نمی‌گویم مرا غمخوار باش

 

روزگارت باد شیرین شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 

«شهر تبریز است و جان قربان جانان می‌کند

سرمه‌ی چشم از غبار کفش مهمان می‌کند»¹

 

آه در شهر شما یاری نبود

شعرهایم را خریداری نبود

 

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

 

از در و دیوارتان خون می‌چکد

خون من، فرهاد و مجنون می‌چکد

 

خسته‌ام از قصه‌های شومتان

خسته‌ از همدردی مسمومتان

 

این‌همه خنجر دل کس خون نشد

این‌همه لیلی کسی مجنون نشد

 

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

 

کوه کندن گر نباشد پیشه‌ام

بویی از فرهاد دارد تیشه‌ام

 

عشق از من دور و پایم سنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 

هیچ‌کس دست مرا وا کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

 

هیچ‌کس از حال ما پرسید؟ نه

هیچ‌کس اندوه ما را دید؟ نه

 

هیچ‌کس چشمی برایم تر نکرد

هیچ‌کس یک روز با من سر نکرد

 

هیچ‌کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می‌گریخت

 

چند روزی هست حالم دیدنی‌است

حال من از این و آن پرسیدنی‌است

 

گاه بر روی زمین زل می‌زنم

گاه بر حافظ تفأل می‌زنم

 

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

 

«ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم»²

 

۱: شهریار

۲: حافظ