به ياد بامداد
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٤  

دوم مردادماه پنجمین سالمرگ شاملوی بزرگ است.

 غول زیبای ادبیات ایران زمبن، ما را تنها گذاشت، و ما در جست­و­جویش بر درگاه کوه می­گرییم. بغض­هامان، سکوت­هامان، دردهامان، سرگشته­گی­هامان را درمان که کند؟ آن­گاه که به تلخی نغمه ساز کرده بود که:

 

مرگ آن پاتابه همی گشود که هزار سیاه­پوش

بر شاخ­سار خزانی ترانه­ی بدرود ساز می­کرد-

 

با تخلص سرخ بامداد به پایان بردم

لحظه لحظه‌ی انتظار خویش.

 

هیچ‌گاه حتی تصورش را هم نمی‌کردیم که این شعر را زنده‌گی کند. و او «شعری را که زنده‌گی‌ست» سرود و رفت.

 

«که گفته است

 

من آخرین بازمانده فرزانه‌گان زمین‌ام؟-

من آن غول زیبای‌ام که در استوای شب ایستاده است

غریق زلالی همه آب‌های جهان،

و چشم‌انداز شیطنت‌اش

خاست‌گاه ستاره‌یی‌ست.»

 

[احمد شاملو، شکفتن در مه]