The Late Goodbye
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  

خداحافظی آخر همان خداحافظی دیر هنگام است.

روز سه شنبه ٢٢ اردیبهشت. ساعت ٣ بعدازظهر لحظه ی برگشتن سکه است در روزی که دو روی سکه را دیدم. مانند قله کوه که قبل از رسیدن به آن در سربالایی هستی و بعد از آن سرپایینی.

ماهها تلاش کردم تا مشکل را حل کنم و بروم. اما همین الان که همه چیز تمام شد ناگهان بغض سنگینی گلویم را گرفته. روز اولی که با گریه آمدم هرگز فکر نمی کردم موقع رفتن هم گریه کنم. در جایی که جز عذاب در آن ندیدم.

 

و اینک منم "مردی" تنها در آستانه ی فصلی "گرم"!

و چه زیبا که درست در همان لحظه باران گرفت. باران از همه طرف می بارد. مثل همیشه. و دل گرفته هم که تشنه باران است.

"باید امشب بروم..."

یاد اردیبهشت. یاد باران. اردیبهشت ماه خاطره های من. حتی ٢٣ عدد خاطرات من.

 

می خواستمش اما رهایش کردم. زیرا در ذهن او بیشتر از من بودم. همانطور که در ذهن دیگری پست تر. جبر روزگار که می گویند همین است. می خواهی و نمی شود، نمی خواهی و می شود...

شاید روزی دیگر...دوباره....اگر....

خاطرات هفت ساله یکی پس از دیگری از پرده چشمانم می گذرند. حتی خاطرات تلخ هم شیرین شده اند.

جایی که روی آن ایستاده ام آن زمان وجود نداشت. و جایی که آن زمان در آن بودم حالا وجود ندارد. بسا کسانی بودند و نیستند و کسانی هستند و نبودند.

"عشق اول فقط یک خاطره است

عشق بعدی هماره فاجعه است

عشق همیشه در مراجعه است"

 

راست می گویند که عشق و تنفر هم مرزند. مانند عقل و دیوانگی.

 

هنوز چرک و لجن همه جای دلم را نگرفته. هنوز هم باران را دوست دارم. هنوز "رکسانا"ی شاملو پوچم می کند. هنوز "پیاده رو های پاریس" دیوانه ام می کند....

٣٠ مهر - ١ آبان - بانوی اردیبهشت - متولد ماه مهر - ٢٠ اسفند - ١٠ آذر....

٢٢ اردیبهشت...

٢٣ اردیبهشت...

٢٢ اردیبهشت...

٢٣ اردیبهشت..................