آموزش مونتاژ عکس در ۳۰ ثانیه
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤  

به عکس توجه کنید:

عکس از فارس نیوز

و این:

عکس از روزنامه کیهان



 
کامنتها
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤  

Vahid joe و man عزيز

مطالبی که در وبلاگ من می آيد عمدتاْ يا کار خودم است، يا ترجمه آزاد از خودم است، ويا تغييرات داده شده در آنها به حدی هست که بتوان آن را يک متن جديد ناميد. در غير اينصورت همانطور که تا حالا ديده ايد منبع آن در پايان ذکر شده است.

اگر روال و سبک بعضی از مطالب به نظرتان آشنا و تکراری می آيد، به اين دليل است که من از سبک کارهای شل سيلورشتاين، هرمان هسه، احمد شاملو و صادق هدايت الگو می گيرم. و حتا متنهايی که صددرصد کار خودم است از نظر سبکی و ظاهری شباهتهايی به آنها دارد.

ضمنا تا زمانی که در کشور ما هيچ گونه قانون کپی رايتی رعايت نمی شود و زحمات بسيار نويسندگان و برنامه نويسان يک شبه بر باد می رود، و حتا شعر حافظ با نام اکبرزاغی و کاظم سه سوت منتشر می شود!!!‌، از من عضو کوچک اين جامعه انتظار نداشته باشيد که مطالب تلخيص شده را با ذکر منبع اصلی وارد کنم.



 
اون پيرزن
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤  

امروز داشتم توی يک کوچه راه می رفتم. يک پيرزن ۷۰-۸۰ ساله جلو تر از من داشت به آرومی و کشون کشون راه می رفت. داشتم از کنارش رد می شدم که با زحمت و هن و هن گفت: «جوون»

گفتم: «بله مادر جان»

-«ببين اين درسته؟»

يک کاغذ تا شده دستش بود که به من داد. منم با خودم گفتم بنده خدا حتما داره دنبال آدرس می گرده. کاغذ رو که باز کردم، جا خوردم.

ديدم يه کارت اينترنت وسطشه و روی کاغذ نوشته شده بود : کارت اينترنت، فقط ۱۰ ساعتی شرکت .... 

نگاهی به کارت انداختم و گفتم: «بله مادر، همينه»

انقدر ناراحت شدم که ديگه نتونستم چيزی بگم و کلی WL رو فرستادم رو هوا.

بعدا کلی خودمو سرزنش کردم که چرا ازش نپرسيدم که اينو واسه کی می خوای؟ چرا خودش نرفته بگيره؟ای کاش يه دوربين همرام بود و عکس می گرفتم.

يعنی شما هم همون فکری رو می کنين که من می کنم؟ يعنی نوه اين حاج خانوم انقدر گستاخ بوده که توی خونه لم داده و اون رو فرستاده تا واسش کارت اينترنت بخره؟

------------

چند وقت پيش يکی از دوستانم رفته بود خواستگاری

دختره آخر کار ازش پرسيده بود «تو خونه آفتابه هم دارين؟»

اين بنده خدا هم ميگه: «آفتابه؟ چطور مگه؟ خوب آره داريم.»

- «يادت باشه اگه منو می خوای بايد آفتابه ها رو بذاری بيرون»

دوست ما هم می ره تو فکر و بدون اينکه منظور اين ابليسه رو بفهمه ميگه: «خوب باشه اين که چيزی نيست»

چند روز می گذره و دائم تو فکر بوده که منظور اون چی بود؟

شما چی فکر می کنين؟

اصلا نمی تونين حدس بزنين منظور اون از آفتابه پدر و مادر بود.

 

يعنی اينه جواب اون مادری که نه ماه وزنتو تحمل کرده و سالهای سال غصه ات رو خورده؟ شبهايی که مريض بودی تا صبح بيدار بالای سرت وايستاده و غصه خورده؟ مثل شمع آب شده تا تو رشد کنی؟

اينه جواب اون پدری که صبح تا شب جون کنده و زحمت کشيده تا يه لقمه نون برات فراهم کنه؟

بيايد وقتی اين آدما رو اطراف خودمون می بينيم،‌ به بعضی چيزا بيشتر فکر کنيم. قدر خودمون رو بيشتر بدونيم که هنوز يه جای سفيد روی بوم دلمون پيدا ميشه. و سعی کنيم لکه ها رو پاک کنيم تا بازم سفيدتر بشه. از ترس اينکه ما هم روزی مثل اون عجوزه نشيم.

 

در جوانی می گفتيم شير شير است گرچه پير بود

چون به پيری رسيديم دانستيم پير پير است گرچه شير بود



 
دو خط موازی
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٤  

دو خط موازی زاييـده شدند . پسركی در كلاس درس آنها را روی كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازی چشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولی گفت:ما می توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه ای داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ .

من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت.

خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه ای. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت.

در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمي­رسند و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.

دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه .

خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ.....

سالها گذشت ؛

و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است.

و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در دنيای واقعيات. آن را در دنيای ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. «آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.

يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم.

خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد.

و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد.