ماتريس ۲
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳۸٤  

اين هم جوابيه ای که جدا از سرمقاله قرار بود چاپ شود:

چندی پيش در دانشکده خبری به گوشم رسيد که در يک وبلاگ مطالبي در مورد نشريه ماتريس نوشته شده است. کنجکاو شدم و آدرس آن را پيدا کردم. وبلاگ rubby متعلق به آقاي نيما قائميان که آن را «نشريهٔ الکترونيکي دانشجويان دانشکدهٔ رياضي» نام گذاشته‌بود و از ظاهرش برمي‌آمد که وبلاگي تازه‌کار يا کم‌کار است. متن بلاگ «ماتريس، يک پيشنهاد» که در آن وبلاگ وزين نوشته شده بود در اين شماره چاپ شده‌است.

بعد از مطالعهٔ آن «يک انتقاد» که شامل 1000 زيرانتقاد بود بر آن شديم تا جوابيه‌اي در دفاع از حقانيت نشريه به چاپ برسانيم.

نشريهٔ ماتريس هيچ گونه جناح بندي و طرفداري از شخص يا گروه خاصي را برنمي‌تابد و همواره بر شايسته سالاري تأکيد دارد. شرايط به وجود آمده در زمان انتشار ويژه‌نامه باعث اين شد که بعضي از دوستان تصور کنند که اين نشريه قصد تبليغات براي شخص خاصي را دارد. در حالي که اين دوستان عزيز مي‌توانستند ابتدا موضوع را دقيقاً ريشه‌يابي کنند و بعد ماتريس را «رپرتاژ آگهي» بنامند.

اينجانب وظيفهٔ خود مي‌دانم به شبهات مطرح شده در اين وبلاگ جواب «تمام و کمال» ارائه نمايم.

1-   در مورد تيتر «محبوبترين مدير گروه دانشگاه» واضح است که تا کنون در دانشگاه هيچ نظرخواهي براي تعيين ميزان محبوبيت پست خاصي برگزار نشده است. اما هر کس که با اين عنوان مخالفت دارد مي‌تواند خود پا پيش گذاشته و اين نظرخواهي را انجام دهد تا ما هم از نتيجهٔ تلاش ايشان بهره ببريم! و در صورتي که نتيجه‌اي غير از اين به دست آمد بنده حاضرم علاوه بر پرداخت هزيته‌هاي نظرخواهي و تعطيل کردن نشريه، هر مقدار جريمه که نظرخواه محترم صلاح بدانند پرداخت کنم.

2-   پرسيده شده که چرا اين مصاحبه به صورت ويژه‌نامه چاپ شده و ساير مصاحبه‌ها ويژه‌نامه نبوده‌اند؟ در جواب اين سؤال بايد به محدوديت‌هاي تيراژ و تعداد صفحات اشاره کنم. هر نشريه در دانشگاه تبريز از سهميهٔ 2000 برگ A4 در ماه برخوردار است. به علت حجم بالاي اين مصاحبه ما مجبور شديم که آن را در يک شماره چاپ کنيم. چرا که مصاحبه حدود 20 صفحه بود و شما دوست عزيز که دانشجوي رشتهٔ رياضي هستيد حتماً مي‌دانيد که 2000 تقسيم بر 20 مي‌شود 100! و شايد اين را هم بدانيد که دانشکدهٔ رياضي حدود 700 دانشجو دارد و 700 تقسيم بر 100 مساوي است با 7! يعني براي هر 7 نفر يک شماره. بگذريم از اين که از اين 100 شماره حدود 30 شماره به اساتيد داده مي‌شود. حالا با شرايط فعلي اگر ما نشريه را مثلاً در 40 صفحه چاپ کرده و مطالب ديگري به آن مي‌افزوديم آن‌گاه ديگر اصلاً به دست شما نمي‌رسيد که انتقاد سازنده کنيد و وبلاگتان را از تعطيلي درآوربد.

3-   نشريهٔ ماتريس برنامهٔ مصاحبه با استادان را از سال گذشته در دستور کار داشته‌است و در هر شماره با يک استاد دانشکده مصاحبه انجام مي‌شود که انتخاب استاد مربوطه نيز بر اساس هيچ معياري نبوده و کاملاً تصادفي انجام مي‌شود. در ترم دوم سال گذشته تصميم گرفته‌شد که با دکتر عيسي‌زاده مصاحبه‌اي انجام شود که متأسفانه در آن زمان مقدور نشد، تا اينکه اين مصاحبه در آبان‌ماه امسال انجام شد. پس اين تصميم‌گيري 8 ماه پيش انجام شده که در آن زمان نه خبري از انتخابات رياست دانشکده و نه جلسات پرسش و پاسخ و نه حتي انتخابات مجلس بود و مي‌توانستيد به‌جاي گشتن در دنياي واژگان و پيدا کردن عبارت دلنشين «توجيه‌نامه» يک پرس‌وجوي ساده انجام مي‌داديد تا از اصل ماجرا باخبر شويد.

4-   به نظر نمي‌رسد يک روزنامهٔ رسمي کشور بخواهد از نشريهٔ شوراي صنفي يک دانشکدهٔ غيرمطرح در يک دانشگاه غيرمطرح‌تر که در 100 شماره چاپ مي‌شود و به دست همهٔ اعضاي خود دانشکده هم نمي‌رسد الگوبرداري کند و فضاي انتخاباتي به خود بگيرد. در ضمن شما لازم نيست به فکر روزنامه‌هاي کشور باشيد؛ آنها کار خود را بلدند.

5-   اين که در پايان ويژه‌نامه مطلبي از دکتر عيسي‌زاده در مورد رياست دانشکده به چاپ رسيده است را اولاً خودتان بهتر جواب داده‌ايد که «اگر پروسهٔ انتخاب رئيس دانشکده در اختيار دانشجويان بود» اين مطلب يک تبليغ محسوب مي‌شد. ثانياً آن مطلبي بود که به قلم خود دکتر عيسي‌زاده نگاشته‌شده و مسئوليت آن با خود ايشان است. ما فقط به درخواست ايشان پاسخ داديم و همانطور که مطلب شما در اين نشريه چاپ مي‌شود، مطلب آقاي دکتر عيسي‌زاده و هر کس ديگري که مطلب قابل چاپ در ماتريس داشته‌باشد نيز چاپ خواهد‌شد.

6-   ما هم براي آقاي پوسه احترام خاصي قائليم ولي آقاي پوسه ديگر مسئوليتي ندارند. اگر ايشان طرز فکر خاصي داشته‌اند، در زمان مسئوليت خود کارشان را انجام داده‌اند و د ليل نمي‌‌شود که هر طور ايشان بوده ما هم باشيم. مثل اين است که بگوييم اگر داريوش بزرگ زنده بود الان وضعيت کشور طور ديگري بود.

7-   نشريهٔ ماتريس اگر خود را نمايندهٔ دانشجويان مي‌داند به اين خاطر است که متعلق به شوراي صنفي دانشکده مي‌باشد و تک‌تک اعضاي شوراي صنفي با رأي مستقيم دانشجويان انتخاب شده‌اند. اما شما حق نداريد وبلاگ شخصي خودتان را «نشريهٔ الکترونيکي دانشجويان دانشکدهٔ رياضي» بناميد.  چه کسي شما را انتخاب کرده که نشريهٔ الکترونيکي براي دانشکده تأسيس کنيد؟ آيا رأي گيري و نظرخواهي انجام شده است؟ هر وقت سندي براي اين نظرخواهي ارائه کرديد ما نيز مدارک نظرخواهي محبوبترين مدير گروه دانشگاه را رو مي‌کنيم.

 

و اما يک توصيهٔ دوستانه به آقاي قائميان،

شما در نهايت محافظه‌کاري انتقاد هم مي‌کنيد. هميشه يک راه فرار باقي مي‌گذاريد. درست است که عليه ما انتقاد کرديد ولي اگر مي‌خواهيد انتقادتان مؤثر باشد محافظه‌کاري را کنار بگذاريد.

 

موفق باشيد.

سردبير



 
ماتريس ۱
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳۸٤  

همانطور که می دانيد بنده حقير در سال ۸۱ عضو شورای صنفی دانشگاه و دانشکده و سردبير نشريه ناموزون! ماتريس بودم.

بعد از ماجراهای سال ۸۲ که .... شد و ....و..... شد  نتوانستم به کار خود ادامه دهم (!) و با رفتن من و آقای صلاحی رسماْ شورای صنفی دانشکده رياضی و نشريه ماتريس منحل شد.

اما در اين اثنا يکی از دوستان ما را مورد لطف خود قرار داده بودند و من همه چيز را موکول کرده بودم به شماره بعدی نشريه ماتريس که دست قضا و قدر اين دوستمان را نجات داد.

امروز در بين گوشه های تنگ و تاريک و غبار گرفته هاردم ۲ فابل پيدا کردم که مربوط به آن نشريه می شد. با اينکه زمان زيادی از آن موضوع می گذرد (به قول معروف ديگه مزه اش پريده) تصميم گرفتم آنها را در دو بخش وبلاگم منتشر کنم تا شايد به گوش افراد مورد نظر برسد.

اين هم سرمقاله آن نشريه ای که هرگز منتشر نشد:

سرمقاله

 

ترم جديد را با شماره جديد ماتريس در دانشکده جديد شروع مي‌کنيم. متأسفانه (يا خوشبختانه براي عده‌اي) امتحانات ترم اول و جابه‌جايي دانشکده وقفه‌اي در کار ما ايجاد کرد که باعث شد تب و تاب ايجاد شده تا حدودي فروکش کند. به هر حال بعد از اين وقفه حالا کار خود را ادامه مي‌دهيم.

بالاخره بعد از سالها انتظار(!) دانشکده جديد حاضر شد و ترم جديد را در اين دانشکده خواهيم گذراند. باشد که طرز فکرمان نيز جديد شود.

القصه، با انتشار ويژه‌نامه ماتريس حرف و حديث‌هايي پيش آمد که لازم مي‌دانم توضيحاتي در اين مورد ارائه کنم.

نشريه ماتريس به هيچ وجه در صدد حمايت از شخص يا گروه خاصي برنمي‌آيد و به علت شرايط به وجود آمده تصوراتي ايجاد شد که در جوابيه بلاگ «ماتريس، يک انتقاد» توضيحات کامل آمده است.

نکته ديگر اينکه فعاليت‌هاي اخير شوراي صنفي و همچنين انجمن اسلامي دانشکده به مذاق بعضي از بزرگان(!) خوش نيامده است و ظاهراً اين دو تشکل موي دماغ آنها شده‌اند. در اين مورد نيز بايد بگويم که به نظر بنده شوراي صنفي و انجمن اسلامي تازه مسير خود را پيدا کرده‌اند و دارند وظايفشان را به درستي انجام مي‌دهند؛ کاري که بايد قبل از اين هم مي‌کردند ولي تا به حال کوتاهي شده بود. معمول بودن يک کار به معناي درستي آن نيست. تا به حال رسم دانشکده اين بوده که تشکلها نبايد در کارها دخالت کنند و حالا که مشکلات مطرح مي‌شود بعضي بر اين باورند که اين تشکلها پاي خود را از گليمشان درازتر مي‌کنند. درحالي که تشکلها تازه گليم خود را پيدا کرده‌اند! شوراي صنفي اعلام مي‌کند که همين روند را ادامه خواهد داد و دست انجمن اسلامي را به گرمي خواهد فشرد تا به نمايندگي از دانشجويان مشکلات موجود را يکي پس از ديگري از پيش روي برداريم.

و اما نکته سوم اين که تعدادي از استادان گرامي دانشکده با بخشهايي از سخنان دکتر عيسي‌زاده مخالفت داشتند و شديداً معترض شده بودند. ما هم وظيفه خود دانستيم که انتقادات را منعکس کنيم و بر همين اساس اطلاعيه‌اي نيز در دانشکده نصب شد تا سخنان اين اساتيد محترم در اين شماره منتشر شود. ما نيز منتظر دست‌نوشته‌هاي استادان بوديم و با توجه به زياد بودن تعداد آنها پيش‌بيني مي‌شد که حداقل 10 صفحه از اين شماره به جوابيه‌هاي استتادان اختصاص يابد. اما متأسفانه بايد بگويم که حتي يک مورد نيز به دست ما نرسيد و اعتراضات در حد همان حرفهاي تند باقي ماند. اي کاش يک صدم حرف زدن عمل مي‌کرديم.



 
شبی که من و نازی با هم مردیم
ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤  

 

شبی که من و نازی با هم مُردیم

نازی : پنجره را ببند و بیا تا بمیریم عزیز
من : نازی بیا
نازی : می خوای بگی تو عُمق شب، یه سگِ سیاه هست
که فکر می کنه و رازِ رنگِ گل ها رو می دونه
من : نه، می خوام برات قسم بخورم که اون پرندگان سفید
سرودای یه آدمندـ نگاه کن
نازی: یه سایه نشسته تو ساحل
من : منتظر یه ابلاغه تا آدما را به یه سرودِ دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است ـ آره
من : نه دیگه ـ پیامبر سنگی آوازه ـ نیگاش کن
نازی : زنش می گفت ذلّه شدیم از دست درختا
راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان
من : خوب حق دارند، البته اون هم به اونا حق داره
نازی : خوب بخره ، مگه تابوت قیمتش چنده
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد باید که بوی تازهء چوب بده یا نه
نازی : دیوونه ست
من : شده ، می گن تو جشن تولّدش دیوونه شده
نازی : نازی - چه حوصله ای دارند مردم
من : کپرش سوخت و مهمانانش پاپتی پا به فرار گذاشتند
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همهء ستاره ها را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خووندم
عاشقه
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنشتا می شه
نازی : واه ـ من سه تا شو شنیدم ـ فامیلشه
من : نه ـ یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین ـ خورد و خوراک چیکار می کنن
من : سرما می خورن
مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه
نازی : مادرش سایهء یه درخته
من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ـ ـ ـ تو هم برو ـ ـ ـ
من : شنیدی
نازی : آره صدای باده ـ داره ما را ادامه می ده ـ پنجره را ببند
و از سگ هایی برام بگو که سیاهند
و در عمق شب ها فکر می کنند و راز رنگ گل را می دانند
من : آه نرگس طلائیم ـ بغلم کن که آسمون دیوونه است
من : آه نرگس طلائیم، بغلم کن که زمین هم ـ ـ ـ



ـ ـ ـ و این چنین شد که
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی ، من و نازی با هم مُردیم
و باد حتی ، آه.... نرگس طلائی ما را
با خود به هیچ کجا نبرد


اولین سالمرگ حسین پناهی. دیوانه ای که عاقلان را دیوانه می پنداشت. یا عاقلی که دیوانگان را عاقل.



 
خبرنگاران بزرگ
ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٤  

جورج اورول: برنده جايزه نوبل، نويسنده مشهور و خالق رمان هاى ۱۹۸۴ و مزرعه حيوانات روزنامه نگار بود. نام اصلى او اريك آرتور بلر بود و در هندوستان به دنيا آمد.

* ارنست همينگوى: خالق رمان پيرمرد و دريا و وداع با اسلحه، برنده جايزه نوبل، گزارشگر روزنامه كانزاس سيتى استار و نويسنده تورنتو استار بود.


* دانيل دفو: خالق رمان رابينسون كروزوئه روزنامه نگار هم بوده و با بيشتر از بيست و پنج نشريه آن زمان همكارى مى كرده و حتى بعد خودش نشريه اى منتشر كرده و به پدر روزنامه نگارى ملقب شده.


* چارلز ديكنز: در ابتدا روزنامه نگار بود و سپس به نوشتن رمان روى آورد. اوليور تويست از آثار مشهور فردى است كه مؤسس روزنامه ديلى نيوز بود.


* اميل زولا: اميل ادوارد شارل آنتوان زولا نويسنده برجسته قرن نوزدهم فرانسه هم در روزنامه هاى عصر خود به نوشتن يادداشت و مقاله مى پرداخت. او هم قبل از نويسنده شدن روزنامه نگار بود.

               


* هرژه: ژرژ رمى با نام مستعار هرژه، كارتونيست مشهور بلژيكى نه تنها خود روزنامه نگار بود بلكه شخصيت اصلى كميك استريپ هاى او يعنى تن تن هم يك روزنامه نگار جوان بود كه از خالق خود مشهورتر شد

برگرفته (= دزديده!) از روزنامه ايران ۱۷ مرداد ۸۴



 
روز زن گرامی باد
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤  

هر زني زيباست

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

مادر  فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!!

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!!

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند ،

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه

حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ،  او به كار ادامه دهد .

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند،

به او قلبي داده ام  تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام

تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت ،

بتواند از آن استفاده كند.

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ،

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست .



 
توضيحاتی چند!
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٤  

با سلام خدمت همه دوستانم

۱- اولاْ تشکر می کنم که اين دفعه رو واقعا شرمنده کردين. نمی تونيد باور کنيد که من چقدر خوشحال می شم وقتی وارد وبلاگم می شم و ميبينم نظر تازه ای وارد شده. تنها چيزی که باعث ميشه من ادامه بدم همين نظرات شماست. یه تشکر ويژه هم می کنم از man که واقعاْ هميشه پايه يوده و يه جايزه ويژه هم در انتظارشه (اين دفعه ديگه واقعيه!)

باز هم از همه دوستان ميخوام که حالا که زحمت کشيدن و تا اينجا اومدن يه کليک کوچولو هم اون پايين بکنن.

۲- دوستانی که لطف می کنن و نظر می دن، اگه نمی خوان شناخته بشن، از يه اسم مستعار ثابت استفاده کنن که حداقل من بدونم کی هستن. مثل همون کاری که man می کنه يا ؟؟؟؟؟؟ که اميدورام مسافرت بهش خوش بگذره. torke... و marco حدس می زنم يه نفر باشن و حدس می زنم کيه. ولی اگه خوشون لطف کنن و از طريق مسنجر به من بگن ممنون ميشم. penguin_hh83

۳- از اينکه سرعت وبلاگ خيلی پايين اومده عذر می خوام و قول می دم درستش کنم. در ضمن اين وبلاگ فعلاْ حالت آزمايشی داره و قراره يه قالب جديد وبسايت به اسم «سايت-بلاگ» يا «مجله آن لاين» يا ... که هنوز قطعی نشده بسازم. با سرعت بالاتر و مطالب متنوع تر. با راه اندازی اون سايت هر کدوم از دوستان که بخوان می تونن همکاری کنن. مطالب وب سايت جديد هيچ محدوديتی نداره و هر موضوع جوان پسندی از شير آدميزاد گرفته تا بال مگس دريايی توی اون نوشته ميشه!

۴- از ابتدای شروع به کار وبلاگ خودم رو کنترل کردم تا مطالب سياسی ننويسم. اما با تموم شدن دوره خاتمی دلم نيومد چيزی ننويسم. هر چند که مطلب چندان هم سياسی نيست. به هر حال بازهم خودداری می کنم تا سنگينی آن چکش چوبی و رقص آن تسمه های لاستيکی و برق آن ميله های سرد و سخت و موازی بيشتر از اين به من چشمک نزنند!

متشکرم

 



 
سالشمار زندگی شاملو
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٤  

ترجيح می‌دهم که شعر شيپور باشد نه لالايی.

احمدشاملو

در آغازِ شاعری: ا. صبح، نام شعری: ا. بامداد

متولد ۲١ آذر ١۳۰۴، تهران.

شاعر، روزنامه‌نگار، مترجم شعر و رمان، محقق کتاب کوچه.

فرزندان: سياوش، سيروس، سامان، ساقی

احمد شاملو روز ۲۱ آذر در خانه شماره ۱۳۴، خيابان صفی عليشاه تهران متولد شد.

دوره کودکی و نوجوانی و جوانی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جايی به ماموريت می رفت، در شهرهای رشت، سميرم، اصفهان، آباده، شيراز، خاش، زاهدان، مشهد، بيرجند، گرگان، ترکمن صحرا و رضاييه (اروميه) گذراند.

به همين دليل است که در پاسخ شخصی که از او پرسيده بود اهل کجاست گفته بود:‌ «من يک زرد پوستِ سياه پوستِ سرخ پوستِ سفيدم. من يک آفريقاييِ آسياييِ اروپاييِ آمريکايی ام. من يک کُردِ لُرِ بلوچ فارسِ ترکم!»

بامداد در سال ۱۳۲۱ به دليل فعاليت سياسی در تهران دستگير می شود و به زندان شوروی ها در رشت منتقل می شود. بعد از آزادی از زندان در سال ۱۳۲۴در کلاس چهارم دبيرستان با خانواده به رضاييه می روند. با آغاز حکومت پيشه وری و دموکرات ها، چريک ها به منزلشان می ريزند و او و پدرش را نزديک به دو ساعت مقابل جوخه آتش نگه می دارند تا از مقامات بالا کسب تکليف کنند. پس از آن او به تهران برگشته و ترک کامل تحصيل می کند.

در سال ۱۳۲۶ ازدواج می کند.

در سال ۳۲ مجموعه آهن ها و احساس را چاپ می کند که پليس آن را در چاپخانه می سوزاند. تنها نسخه موجود آن در دست سيروس طاهباز است.

در سال ۱۳۳۳ در زندان موقت شهربانی و زندان قصر به مدت ۱۳ ماه زندانی سياسی می شود. بعد از آزادی شخصی به نام نقی نقاشيان چهار دفتر شعر آماده به چاپ او را با خود می برد و ديگر هرگز پيدايش نمی شود. از آن جمله شعر بلند مرگ شاماهی است.

در سال ۱۳۳۶ مجددا ازدواج می کند و در همين سال پدرش می ميرد.

در سال ۴۰ از همسر دومش جدا می شود و همه چيز (از جمله برگه های کتاب کوچه) را جا می گذارد.

در ۱۴ فروردين ۱۳۴۱ با آيدا سرکيسيان آشنا می شود، در فروردين ۱۳۴۳ با آيدا ازدواج می کند و در ده شيرگاه مازندران ساکن می شود.

در سال ۴۵ هفته نامه ادبی و هنری بارو را سردبيری می کند که با اولتيماتوم وزير اطلاعات تعطيل می شود و در سال ۴۸ هفته نامه خوشه تحت سردبيری او با اخطار رسمی ساواک تعطيل می شود.

در ۱۴ اسفند ۱۳۵۰ مادرش می ميرد.

از سال ۵۴ به مدت دو سال سرپرست پژوهشکده دانشگاه بوعلی همدان بود.

در سال ۵۵ بيوگرافی خود به نام ميراث را نوشت که تنها نسخه دست نوشت آن را علی ميبدی به امانت برد!

در سال ۱۳۵۵ در اعتراض به سياستهای رژيم وقت، ايران را ترک کرده و به آمريکا می رود و در اسفند ۱۳۵۷ به ايران باز می گردد.

 در سال ۱۳۶۹ جايزه‌ی Free Expression سازمان حقوق بشر نيويورک Human Rights Watch را دريافت می کند

در سال ۷۸ جايزه‌ي Stig Dagerman را دریافت می‌کند.

در ۲۶ ارديبهشت ۱۳۷۶ پس از چند عمل ناموفق بر روی عروق پای راست شاملو، در بيمارستان ايرانمهر پای راست او را از زانو قطع کردند.

و سرانجام در ساعت ۹ غروب روز يکشنبه ۲ مرداد ۱۳۷۹ در ويلايش در دهکده کرج روحش پرواز کرد و از شکنجه تن آزاد شد.

او کتاب کوچه را تا حرف ت رساند و ديگر عمر فرصت نداد تا اين دايره المعارف را به پايان ببرد. هم اکنون آيدا در حال کار بر روی کتاب کوچه است.

در روز ۲۱ آذر به مناسبت تولد شاملو مجموعه کامل آثار او را در همين وبلاگ خواهيد خواند.



 
به ياد بامداد
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٤  

دوم مردادماه پنجمین سالمرگ شاملوی بزرگ است.

 غول زیبای ادبیات ایران زمبن، ما را تنها گذاشت، و ما در جست­و­جویش بر درگاه کوه می­گرییم. بغض­هامان، سکوت­هامان، دردهامان، سرگشته­گی­هامان را درمان که کند؟ آن­گاه که به تلخی نغمه ساز کرده بود که:

 

مرگ آن پاتابه همی گشود که هزار سیاه­پوش

بر شاخ­سار خزانی ترانه­ی بدرود ساز می­کرد-

 

با تخلص سرخ بامداد به پایان بردم

لحظه لحظه‌ی انتظار خویش.

 

هیچ‌گاه حتی تصورش را هم نمی‌کردیم که این شعر را زنده‌گی کند. و او «شعری را که زنده‌گی‌ست» سرود و رفت.

 

«که گفته است

 

من آخرین بازمانده فرزانه‌گان زمین‌ام؟-

من آن غول زیبای‌ام که در استوای شب ایستاده است

غریق زلالی همه آب‌های جهان،

و چشم‌انداز شیطنت‌اش

خاست‌گاه ستاره‌یی‌ست.»

 

[احمد شاملو، شکفتن در مه]



 
گرانترين هتلهای جهان
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤  

۱- MGM Grand Hotel - متعلق به يک شرکت آلمانی - مکان: آمريکا، نوادا، لاس وگاس

هزينه يک شب اتاق دو نفره: ۵۰۰۰ دلار = ۵/۴ ميليون تومان

در اين هتل مجلل علاوه بر اتاق ناهارخورى بسيار مجلل، استخر و جكوزى خصوصى، دو سرآشپز مخصوص براى سرو غذا مشغول به كار هستند كه يكى متخصص در طبخ غذاهاى آسيايى و ديگرى متخصص در طبخ غذاهاى قاره هاى مختلف است.

۲- North Island Hotel - مکان: نيوزيلند، نورث آيلند (جزيره شمالی)

اجاره دو نفر برای يک شب: ۳۲۱۷ دلار = ۲ ميليون و ۹۰۰ هزار تومان

از ويژگى هاى اين هتل وجود ۱۱ ويلا است كه توسط هنرمندان اهل سيشل آفريقا ساخته شده است.

۳- Fregate Island Hotel - مکان: اقيانوس هند، جزاير مستقل سيشل

هزينه يک شب اتاق دو نفره: ۲۴۰۰ دلار = ۲ ميليون و ۲۰۰ هزار تومان

۴- هتل لتوينی - مکان: فرانسه، دريای مانش

هزينه يک شب اتاق دو نفره: ۲۰۹۲ دلار = يک ميليون و ۸۸۰ هزار تومان

۱۴ كلبه يك اتاق خوابه و يك كلبه سه اتاق خوابه در اين هتل قرار گرفته اند. در هر يك از اين كلبه  ها چهار تخت از چوب ماهون ساخته شده و سبك ساخت كلبه ها از درختكارى هاى غرب فرانسه اقتباس شده است.
۵- Wakaya Club Hotel - مکان: اقيانوس آرام، جزاير مستقل فيجی

هزينه يک شب اجاره اتاق دو نفره: ۱۹۰۰ دلار = يک ميليون و ۷۱۰ هزار تومان

   
 

استفاده از زمين گلف، تنيس خصوصى، بازى هاى دريايى از جمله قايق سوارى و ۲ بار غواصى در روز از جمله ويژگى هاى اين هتل است.
6- Turtle Island Hotel - مکان: اقيانوس آرام، جزاير فيجی

هزينه يک شب اقامت دو نفره: ۱۸۳۶ دلار = يک ميليون و ۶۵۰ هزار دلار

هتل «تورتل آيلند» با چهارده كلبه دو خوابه خود  سقف هاى گنبدى شكل و پوشيده از برگ گياهان دارد، از ويژگى هاى اين هتل آن است كه داخل كلبه ها جكوزى قرار دارد و همه وعده هاى غذايى و فعاليت هايى چون غواصى و ماهيگيرى از اعماق دريا جزء هزينه اجاره اين هتل هستند.

۷- Huka Lodge Hotel - مکان: نيوزيلند، جزيره شمالی، تاپو

هزينه يک شب اقامت دو نفره: ۱۷۸۰ دلار = يک ميليون و ۶۰۰ هزار تومان

از افراد خانواده سلطنتى انگلستان ملكه اليزابت دوم، پرنس ادوارد و تعداد بسيارى از اشراف اين كشور به اين هتل آمده اند.

۸- ‌‌Burj-Al-Arab Hotel - هتل برج العرب - مکان: امارات متحده عربی، دبی، آبهای خليج فارس

هزينه يک شب اتاق دو نفره: ۱۳۳۳ دلار = يک ميليون و ۲۰۰ هزار تومان

  

اين طورى طراحى شده كه شبيه بادبان قايق به نظر مى رسد و در سال ۱۹۹۹ روى يك جزيره ساخت دست بشر ساخته شده است.

در حال حاضر لوکس ترين هتل جهان و -فعلاْ- تنها هتل ۷ ستاره جهان است و با وجود اينکه از لحاظ قيمت گرانترين هتل جهان است اما هزينه اجاره آن از بسياری از هتلها پايين تر است.

۹- Palm Island Hotel - مکان: تايلند، ساحل چاونگ

هزينه اجاره يک شب کلبه دو نفره: ۱۱۱۱ دلار = يک ميليون تومان

  

اين هتل شامل ۲۸ سوئيت كلبه اى شكل است كه هر يك مجهز به حمام هاى مدرن و دوش هايى از جنس بامبو است. نكته جالب اينكه استفاده از تلويزيون و ساعت   هاى زنگدار در اين كلبه  ها ممنوع است.

اما در پايان توجه شما را به اين هتل جلب می کنم:

Flower of the east

گل شرق

گرانترين هتل جهان و دومين هتل هفت ستاره جهان در ايران - جزيره کيش


اين هتل با هزينه ای حدود ۲ ميليارد دلار توسط يک شرکت آلمانی ساخته می شود و علاوه بر هتل يک شهر ساحلی تفريحی- تجاری را نيز شامل می شود. طرح آن ترکيبی از هنر سنتی ايرانی و هنر فوق مدرن است.

در اين مجموعه انواع محيط های ورزشی و تفريحی وجود دارد.

برای ديدن عکسهای بيشتر اينجا را ببينيد.